ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٤  

منم مهدي

منم كه شما را خواستارم

كابين شما، كوهي از الماس نور است؛ پاره هاي آهن را به خود نياويزيد؛

تاجي از خاك بر سر مگذاريد؛

كفش هاي مزدك و ماني به پا نكنيد؛

هر نعره اي شما را به سماع نياورد؛

عربده هاي حنجره ابتذال، شما را از من بيگانه مي كند؛

رقص بي دست و پاي موسيقي، اگر از پرده جنسيت و دستگاه شهوت كوك شود، ميان من و شما هزار فاصله مي اندازد، و مبادا كه كورانه، عصا به دست گيريد و قنديل هاي آويخته از سقف مهرباني را فرو ريزيد.

من در قاب پنجره شما نشسته ام، در ها را به هم مزنيد.

اشكهاي شما را دانه دانه از زمين بر مي چينم، برهم مي گذارم و قصري از بلور مي سازم آنگاه شما را به ضيافتي كه در قصر هاي بلورتان، برپاست، مي خوانم.

آيا مي آئيد؟ يا هنوز، مرا باور نكرده ايد؟ من شمايان را بيش از پدرانتان و پيش از مادرانتان باور كرده ام.

كاش شما نيز مرا به اندازه عروسك خواهرانتان، باور كرده بوديد.

من مهرباني ام را نذر شما كرده ام؛ شما در كدام بازار به نيم سكّه زرد، قلب خود را فروختيد؟

من در زمهرير غيبت، كنار هيچ آتش گرمي ننشستم كه شما را فراموش كنم؛ شما اما چه ارزان بر همه گرمي هاي خود چوب حراج زديد.

به هوش باشيد و در پاي هر خر مهره، محراب نسازيد.

 

غيبت، منتظر مي خواهد نه عزادار!!!

( اي شادترين غم  غفلت ما، از غيبت تو، تلخ تر است.)