هنوز دلتنگ عاشورايم و غصه های زينب...
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱  

                                            سلام بر تو ای برگزيده خداوند و ای پسر برگزيده ی او

 

بعد عاشورا چه بگوييم...كه سالها و روزها قبل از آن نيز سكوت بلند ترين حرف هامان بود...

 

سكوت و اشك دو قلمي بود كه شيعه بر دست گرفت تا روايتگر صبر زينب باشد و طوفان سرخ حسين..

 

سالهاست نقاشان تنها خون مي كشند و شمشير ...

سالهاست دل مرده است...

و سالهاست دل مرده ايم.....

بعد زينب كه نه...قبل زينب و قبل عاشوراي زينب....دل مرده است...

و دل مرده ايم....

سالهاست عاشقان معشوق را يافته اند نه در خود و نه در دل....

معشوق را در پس ناله هاي دل زينب يافته اند....

قلم ها ننوشتند جز اين كه:

                                                         دل اگر هست دل زينب كبري باشد...

بعد عاشورا آسمان دل به زمين نشست...

عرصه بر هر چه بود و نبود تنگ گشت...فقط نام حسين است كه يكه تازي مي كند

در اين روزهاي تمام غروب زينب است و سالها غم و اندوه....

اين روزها  زينب است و رقيه...

اين روزها زينب است و خرابه...

اين روزها زينب است و هلال نيزه اي كه بهره ي هر منزلش است..

اين روزها زينب است و چشمان رو گردان عباس...

آه عباس...

اين روزها زينب است و رقيه...شام....سيلي....حسين....عباس...و باز...سيلي!

 

تمام اين روزهاي تمام غروب حكايت زينب است و قافله سالاري او....

 

اين روزها كه مي گذرد... زمان شرمنده تر مي شود...

 

آب نيز كه سالها ست شرمندگي خود را به كول مي كشد....

 

و آسمان...و آسمان نيز سالهاست دلگير است..نه ناي تابش خورشيد را دارد و نه ناي بارش باران را..

بغض كرده است...نه توان گريه داد و نه توان تماشاي زينب و احوال قافله را...

آسمان نيز ابر كرده است....

 

و زمين...

زمين انتظار مي كشد...

انتظار روزي را كه بر روي همان زمين كه خون جانش را ريختند...روزي اسبي بتازد و فرياد انا المهدي سر دهد...

 

كنون زمين سر فرو برده...نه توان لرزه دارد ...و نه جاي سكوت...

 همانا خدا خواسته تا تو را كشته ببيند حسين جان!

*****

اين روزها زينب است و دل

پرده زندگي را ورق مي زند.....

از خلافت بر حق پدرش كه بگذرد......

مادرش زهرا را مي بيند....كه هنوز دست به پهلو دارد و وصيت آخرينش  اين است كه حسينش تشنه نماند..

اين پرده را رد نمي كند....

حسنش را به ياد مي آورد....كه روزي دوش رسول خدا مهد بازيش بود و سالها غربت ..سالها درد و سكوت بر دلش

و اين پرده هاي آخر را زينب تازه مي بيند...هنوز بوي آب و خون دارند..

هر چه به اين پرده ها بنگري...اشك و خون بيني...

و هر كجا اشك بنگري زينب بيني...

و هر كجا زينب بيني....غريبي و اسيري را بيني....و آنچه من و تورا مبهوت خواهد سا خت غم يار است...

كه چه كرد با زينب ....اين غم يار...

 

زينب....اگر عالم ديوانه ي حسينت شده....پس شك نيست كه نه تو را شناخته و نه دل را معني..

 

اينجاست كه مهدي مي گويد: عمه جان زينب...اوست كه هر جا گره اي به كار افتد ..عقيله آل محمد است...

 

پس ما چه بگوييم..كه سراسر غميم و سراسر هميم...

سراسر ظلمت و سراسر غصه...نه آخرت را آباد كرده ايم ....نه دنيا را ويران...

ولي نه اين را داريم و نه آن را...

 

  هر چه هست مهدي جان تويي و خاندانت...