سرنوشت غريب...!
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٧  

بسم الله الرحمن الرحيم!

 

یا اباصالح المهدی ادرکنی!

 

باز هم از تو مينويسم ای که به راستی نميدانم که هستي؟!

تا بحال نديدمت، ولی شوق ديدارت طاقتم را ربوده است!

نميدانم کی خواهی آمد اما برای آمدنت انتظار ميکشم و به شوق ديدار توست که روزها را شب ميکنم!

ای آشنای دل!

هنوز نميدانم که هستی اما هرگاه عطر گلهای نرگس به مشامم ميخورد، انگار که عطر حضور تو را شنيده ام!

همه جا از تو شنيده ام...! همه جا از تو خوانده ام...!

همه از تو ميگويند...اما کمتر چشمی تو را ديده و کمتر گوشی صدای تو را شنيده!

به راستی تو کيستي؟ تو کيستی که نديده عاشقت هستيم!

دلم ميخواهد همه جا به جستجوی تو بگردم تا تو را بشناسم!

ولی دلم نميخواهد تو را در لابه لای خطوط ممتد کتابها بجويم!

دلم ميخواهد به دنبال جا پايت بگردم! به دنبال رد پايت ميگردم! رد پايت را روی چشمانم ميجويم و عطر حضورت را بر روی قلبم!

تو می آيي،ميدانم که می آيی ، يگو که می آيي، ولی نه...! در صفحه حضور تو ظهور تو هک شده است!

ای کاش مهر تاييدی بر حرفهايم ميزدی!

ولی نه ..! باور کن هيچ ترديدی ندارم! چون حضورت را حس ميکنم! ميدانم که می آيی! زيرا با تمام ذره ذره وجودم تو را حس ميکنم!

سرنوشت من اين است که منتظر بمانم و تو غايب!

سرنوشت من غديری است که مرا شيعه ساخت و اين آغازی بود برای عشق به مولايم علی(ع)!

اين سرگذشت نيست اين سرنوشت است!

سرنوشت من غربت است و انتظار...!

با تمام وجود در انتظارت ميمانم ای همه هستی جهان!

¤ ¤ ¤

آقا جانم برايم دعا کنيد! چون به دعای شما نياز دارم!

غير از شما تو اين دنيا هيچکس را ندارم پس شما هم يک نگاهی به اين منتظر گناهکارتون بندازيد!

الـــهـــم عــــجـل لـــولــيک الـــفرج!