جوان بود و غریب و تشنه...
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۸  

خبری در راه است...

کاروانی به راه خواهد افتاد...

پیر و جوان...

زن و مرد...

و کودکی شیرخوار!

.

.

.

اگر به دلت رجوع کنی می بینی تو هم در متن این کاروانی...

تو نیز پا به پای کاروان خواهی رفت...

خوشحال باش که دلت زودتر از کاروان به راه افتاده

فراغ امام صادقت؛

شاید دستان بسته و آتش دیوار و فریاد اهل منزل امام، تو را به جایی دیگر برده باشد،تا نفرت از منصور

شاید؛ حضور امام باقرت

 در آن 5 سالگی در آن روز واقعه تو را بیشتر به یاد جایی دگر  انداخته باشد تا زهر هشام...

شاید غدیر خم مولایت علی ،تو را کمی آرام کند...ولی نه!

چرا که نه بر حسب تاریخ و نه بر حساب تقویم،

 تاریخ از ان به بعد روز خوشی برای اهل بیتت نخواهد داشت...

 

مصیبة ما اعظمها...

 

 می بینی؟! دلت عید قربانش را به روز عاشور برده...

تو نیز با کاروانی...ولی باز افسوس می خوری که چرا نبودی...

در این میان

داغ امام جوادت

تو را به تمام تاریخ غمها وصل خواهد کرد...

 

" جوان بود  و غریب و تشنه..."

 

:

خردسال به زمین نشست و گریست...

مشت بر زمین می زد و می گریست...

به زمین نگاه می کرد و می گریست...

لباس خاکی اش را می دید و می گریسیت.

پدر پرسید: تو را چه می شود دلبندم...؟

 

خرد سال گفت:

مدینه...

      مادرم...

              مغیره...

        و باز گریست...!!!

 

 

 

الهی به حق جواد الائمه

التماس دعا