ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢  

ديگر ز عالم و آدم خسته ام...

 

من آن گلم که از ستم خار خسته ام

بس دیده ام اذیت و آزار ، خسته ام

 

با آنکه خواب،  راه به چشمم نمی برد

خود بیشتر ز دیده بیدار خسته ام

 

قد دو تا و دست عصایم بود گواه

تا چند زارم و من بیمار، خسته ام.

 

دست شکسته، چادر خاکی، گواه باش

بس رو گرفته ام ز رخ یار، خسته ام

 

وقتی که راه می روم، ای زینبم بیا

دست مرا بگیر که بسیار، خسته ام.

 

دستی به پشت دست زد و رنگ او پرید

وقتی که دید حیدر کرار، خسته ام

 

بر خشت خشت خانه بود رد دست من

دیگر ز دست گیری دیوار ،خسته ام.

 من آن  گلم كه از ستم خار خسته ام

فايل صوتی متن